انگار این روزا عاشقیت من هم به همون وقتایی که وقت میکنم سرمو بخارونم برمیگرده! منظورم موقع غذا خوردن و خوابیدنمه. مواقع دیگه یا باید حواسمو جمع کار کنم یا تا میام یه کم بهت فکر کنم و دلم جون بگیره زنگهان! که به صدا در میان و... بگذریم
دوستان عزیزم منو ببخشید که نمی تونم جواب کامنتهای محبت آمیزتون رو بدم یا بیام وبلاگتونو دنبال کنم انشالله فراغتی دست بده جبران میکنم.
این روزا سخت درگیر دپوی مطلب و ساماندهی به همکاران افتخاری نشریه زیر و بم استاد اخشابی هستم. اینم بنرش:

بعد نوشت مهم: وقتی آدم شدیم همون وقتی نیست که اسم بهمون دادن! شاید خیلیامون هنوز با دهها اسم و عنوان آدم! نشده باشیم. وقتی اوج قصه ی خدا به عشق میرسه... وقتی تکان دهنده ترین جمله ش اینه که ای بنده ی من اگه بدونی که چقـــــــدر عاشقتم همین آن جان میدی... چرا باید پوزخند بزنیم؟! چرا باید گذشتن سخت باشه؟! باید گذاشت و گذشت مثل رود...
بازدیدکننده ناشناس مرموز عزیزم از آمدنهای پنهانیت احساس خیلی خوبی دارم اما گاهی اونقدر پیچیده می نویسی که سردرگم منظورت میشم. این دلنوشته بعد از خواندن دلنوشتت به ذهنم آمد. همین :)
بعد ِ بعد نوشت :) : حیف که رو از خوندن محرومم کردید. ولی همین چند خط هم غنیمت. خدا مجنون بود، نبود؟ :)