آتش

کسی چه میدانید شاید شانس زندگی تو، من باشم! تو آتش، من آتش... آتش، آتش را گرمتر، قدرتمندتر و شعله ورتر می کند. بگو بدانم دلت می خواهد چه آتشی بسوزانیم؟هان؟... هوای سرد زمستانی را گرم کنیم یا شب ساحل آرامی را روشن؟... بیا تنها دل هم را نسوزانیم با عنصر وجودمان، آتش!

ندا کشاورز

25 اردی بهشت 91

آنسوی پل...

تو آنسوی پلی... پل لغزانی که رد شدن از روی آن جسارت می خواهد؛ باید یا جسارت و طاقت بیاورم عبور از روی این پل پرتکان ِ لغزنده را یا اینسوی پل با چشمانی حسرت زده زیبایی ات را به تماشا بنشینم. رد شدن از روی این پل احتمال پرت شدن و سقوط! دارد و انسو نشستن احتمال حسرتی ابدی... حسرت اینکه شاید اگر میدانستی چقدر دوستت دارم... چقدر دوستت دارم... چقدر دوستت دارم... لحظه ای فکر میکردی آیا می توانی... شاید بتوانی... باید بتوانی نادیده ام نگیری!... نادیده ام نگیری... نادیده ام نگیری.
پ.ن. ... خوابم بیا... می خواهم برایت از کسی گلایه کنم که خوب می شناسی اش.

ندا کشاورز- 27 اردی بهشت 91

چقد خوبه...

آن کس که تو را شناخت "جان" را چه کند
فرزند و عیال خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

خدا رو شکر میکنم که سالمی... که خوبی... که هستی

برم نذرم رو به کبوترهای خیالم ادا کنم... باید پرهاشونو هجی کنم و 12 حرف از حروف نامت رو بهشون بدم تا به نوک بگیرن و ببرن تا مقصد خوشبختی... چقد خوبه که تو هستی... اگه حتی بد ِ من... اگه حتی غریبه... مثل سایه، پا به پای من... چقد خوبه

اکنون...گاهی

اکنون... حالا... شاید... گاهی...گاهی نگاهی تمام دنیای تو می شود... گاهی تو درگیر ترجمه ی ناخواسته ی یک احساس می شوی... درست و غلط بودنش بماند برای ویرایشگر متن آن علاقه که همانست که دوستش میداری... تو درگیر باش... درگیر ِ همان مفهوم ِ نامفهوم... همان نگاهی که گاهی... نه اکنون تمام دنیای تو شده است.

ن. ک
اردی بهشت ِ بهشتی ِ 91 زیبا

تا...

تا ننویسی دیگه نمی نویسم...

این اعلام جنگ نیست، تقاضای آبه... تشنه مه... روحمو با واژه هات سیراب کن

لطفا!

ندا کشاورز

13 اردی...بهشت 91 مهربان

روزه ی سکوت میگیرم... به احترام سکوتت... شاید واژه ها رام شوند... اما قلبم آرام نمی گیرد

----------- این خط

× این نشان

همینجا... همین لحظه خودم را تمام میکنم

تا بیایی و بگویی

هر چه خواستی...حتی هرچه نمی خواهم را

بت من

بروم گوشه کدام اتاق کز کنم... ده انگشتم را در دهانم فرو کنم و با تمام قوا اشک بریزم تا صدای فریادم به تو نرسد؟! بله تو... خدا جان کجا را نگاه میکنی؟ منظورم خودت هستی... شاید توقع داشتید شما صدایتان کنم سرورم! من مانده ام با حکمت تو... حکمتی که من نه می توانم و نه می خواهم از آن سر در بیاورم! حالا که نمی فهمم اینقدر دل آشفته و پریشانم گاهی... وای به روزی که سر از کارهات هم دربیاورم. نه... اصلا من می خواهم بدانم این چه شوخی بی مزه ای بود که با دل من کرده ای؟ اگر این بت غرور را سر راه من قرار نمی دادی، نمی آمدم؟! من که خواهی نخواهی جز خودت معشوقی ندارم پس این معامله ی غیرمنصفانه چه بود که با دلم کردی؟ به من بگو چرا؟...

بت من غرور احمقانه ات تبر بر تن نحیف باورهایی میزند که اگر بارو شوند... که اگر بارور شوند...

تحـــــــــریم

خودم... قلمم و احساسم را تحریم می کنم تا بتوانم به زندگی بی دغدغه ی بودن کنار دلخوشی های دروغینم ادامه بدهم. راست می گوید لسان الغیب که عشق آسان نمود اول...

تو را... خوبی ات را... چشمانت را... نگاهت را می ستایم حتی اگر

مرا... عشقم را... چشمان ملتمس و نگاه منتظرم را نادیده بگیری... نمی گویم نبینی چون می بینی اما ساکت عبور میکنی... تکه شیشه ای بدست گرفته ای... آرام از کنار حضور دیوارگونه ام میگذری و بر تن خسته ی حضورم خط میکشی... خطی از خون... ردی از جنون...

کاش گچ بجای تکه شیشه در دستت بود.

ندا کشاورز

3 ساعت و 3 دقیقه ی ظهر جمعه 8 اردی بهشت

بعدنوشت خوشحال:

تو رو از خدا می خوام...
ترانه ای که 5 سال پیش تو حال و هوای فروردینی و عاشقانه ای نوشتم و به آقای کیانی واگذار کردم تا آهنگینش کنه... و امروز شنیدمش با آهنگسازی و تنظیم آقای کیانی و صدای رضا تورانی... واژه هایی که اولین تراوشات ذهن کسیه که منم... که هیچ وقت خودشو شاعر نمی دونه... شاید معانی بلند و واژه ها منحصربفرد نباشند اما زلالن... جارین... احساس اون لحظه ی من هستند.
دعوتتون میکنم دانلود و گوش بدید :)

اینجــــــــــا کلیک کنید

هر طور که باشم...!

صدای فیلم "هر شب تنهایی" از سالن، تمرکزم رو برای ترجمه کردن بهم میزنه... زمزمه های لیلا با خودش و دلواپسی های حامد برای لیلا!
نمی دونم اینکه بفهمیم دیگران دلواپسمونن حس خوبیه یا بد... یه جورایی شاید هر دو... آخه دلواپسی اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن ناراحت کننده ست تا خوشایند... راستش من از دلواپسی عزیزانم بیش از اینکه خوشم بیاد ناراحت میشم... این از این.
تا حالا تجربه ی بر عکس جاری شدن اشک روی صورتم رو نداشتم... امروز تجربه کردم... دلتنگ و مستاصل بودم، سرمو گذاشتم روی میز کامپیوترم و آروم و بیصدا گریه کردم... آسمون قیافه شو در هم کشید و بغض کرد و بارید همپای من... ولی نتونست مثل من گریه ی برعکس رو تجربه کنه! اشک از لابلای ابروها به سختی سر می خورد و به کویر پیشونی م سرازیر میشد و منم هیچ تلاشی برای راحت تر آبیاری شدن این کویر تشنه نکردم.
تب؟!... نه ندارم ولی دوست دارم هذیون بگم
آها راستی با خودم فکر کردم قابلیت اینکه به هر شکلی دربیام رو دارم این خاصیت انسانه مثل بارباپاپا، می تونم ساعتها عاشقانه بنویسم می تونم ننویسم!، می تونم به شدت خشک و رسمی و بداخلاق باشم می تونم برعکسش بسیاااار خونگرم و صمیمی و مهربون باشم اما هر طوری که باشم، در هر حالت و وضعیتی نمی تونم تو رو دوست نداشته باشم...
ندا کشاورز
باز اردی بهشت 91 عزیز

 

یادها و پنجره ها...

یادهایت به یادم می اندازند که چقدر انسان می تواند تنها باشد و نباشد! چقدر خوشبختند آنها که یادشان با توست... که به یادشان می آوری... که وقتی تو صمیمانه بیادشان هستی دیگر تنها نیستند... به همشان حسودی میکنم... نه، غبطه می خورم!

پنجره هایت اما خوب و درست نگاه کردن را یادآوری ام می کنند... پنجره هایی که رو به آفتاب و بهار و گنجشکها و مورچه ها و... باز می شوند. کاش پنجره ای رو به دلتنگی باز میکردی تا بدانم چقدر می توان دلتنگ تو بود... چقدر می توانی پشت پرده های ابهام بر عالم و آدم بتابی و برگهای زرد و خسته ام را نادیده بگیری... به مورچه ها و گنجشکها و خاطرات کودکی و زخم زانوهایت هم غبطه می خورم... نه، حسودی میکنم!

ندا کشاورز

اردی بهشت 91 عزیز

دنیای این روزای من

انگار این روزا عاشقیت من هم به همون وقتایی که وقت میکنم سرمو بخارونم برمیگرده! منظورم موقع غذا خوردن و خوابیدنمه. مواقع دیگه یا باید حواسمو جمع کار کنم یا تا میام یه کم بهت فکر کنم و دلم جون بگیره زنگهان! که به صدا در میان و... بگذریم

دوستان عزیزم منو ببخشید که نمی تونم جواب کامنتهای محبت آمیزتون رو بدم یا بیام وبلاگتونو دنبال کنم انشالله فراغتی دست بده جبران میکنم.

این روزا سخت درگیر دپوی مطلب و ساماندهی به همکاران افتخاری نشریه زیر و بم استاد اخشابی هستم. اینم بنرش:

بعد نوشت مهم: وقتی آدم شدیم همون وقتی نیست که اسم بهمون دادن! شاید خیلیامون هنوز با دهها اسم و عنوان آدم! نشده باشیم. وقتی اوج قصه ی خدا به عشق میرسه... وقتی تکان دهنده ترین جمله ش اینه که ای بنده ی من اگه بدونی که چقـــــــدر عاشقتم همین آن جان میدی... چرا باید پوزخند بزنیم؟! چرا باید گذشتن سخت باشه؟! باید گذاشت و گذشت مثل رود...

بازدیدکننده ناشناس مرموز عزیزم از آمدنهای پنهانیت احساس خیلی خوبی دارم اما گاهی اونقدر پیچیده می نویسی که سردرگم منظورت میشم. این دلنوشته بعد از خواندن دلنوشتت به ذهنم آمد. همین :)

بعد ِ بعد نوشت :) : حیف که رو از خوندن محرومم کردید. ولی همین چند خط هم غنیمت. خدا مجنون بود، نبود؟ :)