تو آنسوی پلی... پل لغزانی که رد شدن از روی آن جسارت می خواهد؛ باید یا جسارت و طاقت بیاورم عبور از روی این پل پرتکان ِ لغزنده را یا اینسوی پل با چشمانی حسرت زده زیبایی ات را به تماشا بنشینم. رد شدن از روی این پل احتمال پرت شدن و سقوط! دارد و انسو نشستن احتمال حسرتی ابدی... حسرت اینکه شاید اگر میدانستی چقدر دوستت دارم... چقدر دوستت دارم... چقدر دوستت دارم... لحظه ای فکر میکردی آیا می توانی... شاید بتوانی... باید بتوانی نادیده ام نگیری!... نادیده ام نگیری... نادیده ام نگیری.
پ.ن. ... خوابم بیا... می خواهم برایت از کسی گلایه کنم که خوب می شناسی اش.

ندا کشاورز- 27 اردی بهشت 91