به بهانه زادروز سعدی بزرگ


استاد سخن در بخشی از رساله عقل و عشق چنین می فرماید که:
عقل با چندين شرف كه دارد نه راهست، بلكه چراغ راهست و اول راه ادب طريقت است و خاصيت چراغ آن است كه به وجود آن راه از چاه بدانند و نيك از بد بشناسند و دشمن از دوست فرق كنند و چون آن دقايق را بدانست بر اين برود كه شخص اگر چه چراغ دارد تا نرود به مقصد نرسد، نقل است از مشايخ معتبركه روندگان طريقت در سلوك به مقامي برسند كه علم آنجا حجاب باشد. عقل و شرع اين سخن را به گزاف قبول كردند تا به قرائن معلوم شد كه علم آلت تحصيل مراد است نه مراد كلي...
خوب که نگاه می کنم و هرچه عقلم رو فانوس وار بر راههایی که به "تو"
ختم می شوند می تابانم چیزی جز ادامه راه نمی بینم؛ بماند که واهمه هایم سنگلاخ و سردی ات سرمای جانکاه مسیر است اما می آیم...شاید جایی از مسیر تو هم آمدی آنوقت رفتن در مسیری که نه سنگلاخ دارد نه سوز و سرما را میشود تا قیامت رفت.
**همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی**
**که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی**
یادش تا ابد گرامی باد


می بینی ام آیا؟

امروز دیگر دست به دامان سعدی علیه الرحمه شده ام شاید با غزلی نوری بر دلم بتاباند...تابیدنی. از کشمکشهای عقل و دلم به تنگ آمده ام. یکی حکم به صبر و سکوت دارد و دیگری فرمان شوریدگی میدهد. شوریده صبر میکنم تا ببینم می بینی ام آیا؟
کارم چو زلف یار پریشان و درهمست
پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت
این شادی کسی که در این دور خرمست
تنها دل منست گرفتار در غمان
یا خود در این زمانه دل شادمان کمست
زین سان که می‌دهد دل من داد هر غمی
انصاف ملک عالم عشقش مسلمست
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت
آیا چه جاست این که همه روزه با نمست
خواهی چو روز روشن دانی تو حال من
از تیره شب بپرس که او نیز محرمست
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی این چنین که میان من و غمست

پ.ن.1. رد پایت هست پس بودنت را انکار مکن...

پ.ن.2. عقل مي خواست ز بي راهه به راهم بكشد

نقشه اش نقش بر آب است، به دادش برسيد

المـــــــــــاس سبز


برای نوشتن این پست هزاران دلیل دارم مثل اینکه مهندس معدنم، به جواهر یا گوهرها تعلق خاطر فراوان دارم، سنگ وجودم که جذاب انرژی های مثبت برای من است الماس است، و... اما کشف برق الماس گونه ی چشمان نجیب تو بزرگترین دلیل تیز شدن گوشهایم به این خبر بود که: تنها منبع الماس سبز که گرانقیمت ترین و نایاب ترین گوهر جهان است، کرمان حوالی جیرفت است. آنقدر همه چیز را به تو ربط داده ام که دلم می خواهد یکبار هم شده یک چیزی را به خودم ربط بدهم... آنهم کشف تو حوالی دلم باشد.
پر شدم از خودسانسوری های ناخوداگاه... کاش خودت بخوانی از پنجره ی نگاه من.
ندا کشاورز- 26 فروردین 91

چشمان آهوکش


برگشت دوباره ام به دنیای وبلاگها شوق دوباره ای بر کالبد نیمه جان قلمم دمیده و مرا به وارستگانی نزدیک و نزدیک تر می کند که اندیشه شان زیباست.

آری عشق سیال و جاریست. درست در لحظاتی که دیگر امیدی به زنده ماندن "عشق" نداشتم در نگاهی برایم غلیان گرفت اما...
اما دیگر فاصله ها را برنمی دارم چون بی فاصلگی ذات عشق را از یک انرژی پویا و سازنده به ماده ای تبدیل می کند که بار تو را برای رفتن و رسیدن سنگین می کند.
پس ای عشق در نی نی چشمانش بمان... من به همین تماشای دوردست راضی ام. بودنت بر من و احساس و قلمم مبارک.
ندا کشاورز- 25 فروردین 91

یک اتفاق بهاری

تولد همیشه برام یه اتفاق خاص بوده و هست. همیشه سعی کردم هر طوری شده از کنارش بی تفاوت رد نشم. هر سال چند روز مونده به روز تولدم دچار یه جور یاس میشم. یه افسردگی ناخودآگاه که انگار ناشی بالا رفتن عدد سنمه و تعداد سالها و روزها و دقایق و ثانیه هایی که پشت سر گذاشتم و دیگه هم برام تکرار نمیشن. اما بعد که با دیدن اشتیاق اطرافیانم و هوای دلچسب بهاری وادار میشم از غار تنهایی م بیرون بیام، اونوقت با تمام قوا بهار رو نفس میکشم و به خودم یه لبخند و یه دنیا عشق هدیه میدم. اونجاست که دوست دارم همه ی آنچه هست رو عاشقانه دوست بدارم، یا بقولی میدونم که تموم قلبمو باید ببارم...دوستان مجازی زیادی دارم که با محبت زلالشون مثل قطرات بارون "ترم" کردند...حالم رو خوبتر... خودم رو عاشق تر و حال و هوام رو بهاری تر

بیشترین ارادت و احترامم تقدیم محبتتان باد
ندا کشاورز- 20 فروردین 91