کوه!
چقدر غم انگیزست که با خودت عهد بسته باشی روزه ی سکوت بگیری و از سکوتت
برداشتها بکنند! تهمتها بزنند! هرچه برازنده و زیبنده ی خودشان است به تو
بگویند! بر زخمهایت نمک بپاشند! عقده های حقارتشان را در خلاء کلماتت خالی
کنند! دیوانه باشند و دیوانگی کنند و تو ندانی که بگریی یا بخندی! و چقدر
این غم زیبا می شود وقتی تو کوه میشوی قامت تنهایی ام را... در حجم بودنت
فریاد میکشم: به آغوش که پناه ببرم وقتی بین اینهمه بشر! "آدمها" اینقدر
کمن؟ و تو نهایت مرا باز می تابانی که: من... من... من.
=========================================================
بگذار کمی تو را پس انداز کنم! لبخندت سپرده جاری، عشقت سپرده ثابت.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:54 توسط ندا کشاورز
|

تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم . این وبلاگ تقدیمی کوچکیست به آبی ترین تندیس شکوه عشق...او که جاودانگی عشقم و باقی بودن جسمم برای اوست...این مکان متعلق به نوشته های ندا کشاورز می باشد.هرگونه برداشت از مطالب با اجازه ی نویسنده مجاز است.