چیزی نمی گویم...
ندا کشاورز
22/4/89
دامنه ی عشق تو چون دامن دریا
آمدنم سوی تو چون رود خروشان
...
آب بقا را ز لبت شعله بنوشان...شعله بنوشان
ندا کشاورز
22/4/89
دامنه ی عشق تو چون دامن دریا
آمدنم سوی تو چون رود خروشان
...
آب بقا را ز لبت شعله بنوشان...شعله بنوشان
این پست فقط به احترام ورود یه فرشته به زمینه...یه فرشته ی مهربون که هرچی بیشتر میگذره مطمئن تر میشم زمینی نیست...اونقدر پاک و خوب و نازنینه که هیچ واژه ای رو درخور خوبیهاش نمی بینم...وجودش یه گلبرگ لطیف گل سرخه با یه قطره ی شبنم جای دلش...این پست فقط برای تولد زهره س...زهره ی خوبم...عزیزم...نازنینم بیش از اونچه فکر کنی دوستت دارم. تولدت مبارک.برات آرزوی عمر با عزت و طولانی دارم قرین با خوشبختی و سلامت. مهرت به جانم...مهرت به جانم...مهرت به جانم
تقدیم:

همیشه سعی میکنم مهربان باشم ... مودبانه رفتار کنم ... مراقب رفتار و گفتارم باشم ... نه دلم را دم دست بگذارم تا لغزش دستی به خطا بر زمینش بزند و بشکندش و نه دلی را بی دلیل بشکنم ... از هر آنچه متعلقم می کند می گریزم تا سبکبار باشم چون روح و جسمم خسته تر از آنند که بتوانند کوله باری از بغض ها، کینه ها، دلبستگی ها، دلخوری ها، بایدها و نبایدها، گله ها و قضاوتها را بدوش بکشند. می دانم که این تلخ و شیرینها لازمه ی یک زندگی هیجان انگیز و دلخواهند اما من سهمم را از این دنیا برداشته ام ... آنقدرها که مایه ی فخرفروشی باشد نیست اما خوب است...آرامشی ست که باید باشد...اما...اما...دلیل دلرنجه های گاه و بیگاهت را نمی دانم! گاهی گمان می کنم امتحانم میکنی تا ضعفهایم را بیش از پیش بدانم! نمی دانم! اما هرچه که هست دلم را طعنه هایت به خاک و خون می کشد...تو که نازنینی،مهربانی، خوبی آیا نمی شود کسی دلتنگت بشود که کلامت را خنجری میکنی و بر دیدگان اشتیاقم می کوبی؟ باز اشتهایم برای خوردن لقمه ای نان و عشق کور شد! کاش مرا زود قضاوت نمی کردی...کاش
پ.ن. قابل توجه کسانی که حتی مطالب طنز این وبلاگ رو به توهماتشون ربط میدن: دوستان این مطالب هیچچچچچچچ ارتباطی با شخص مورد نظر شما نداره(گفتم خودم پیشاپیش این مطلب رو متذکر بشم)