بعد از یک عمر...
بعد از زمانی بقدر یک عمر سلام
دور بودنم از این وبلاگ، توفیق اجباری ترجمه ای بود که در شرف تولدست. ترجمۀ کتابی که ویرایشش جان بر لبم کرده! امیدوارم به ثمر نشستنش را جشن بگیرم.
خب ... از بهانه تراشی ها که بگذریم آمده ام که با شما بگویم و از شما بشنوم...گلایه و دلگرمی اش فرقی نمی کند همین که هستیم خوبست...خوب و خوش آیند...خوش آیند و ... نمی دانم! بسکه این روزها از روی ذهن تیشلر آلمانی نوشته ام آن هم تخصصی آموزشی! جملات و کلمات ادیبانه ام زیر ده من فراموشی مانده اند و مرد کهن می خواهد یا ژان وال ژان که نگذارند این کلمات زیر چرخ گاری روزمرگی ها بمانند. یادت می آید چقدر کرور کرور از تو می نوشتم و باز نوشتنی داشتم؟! یادت می آید از یک پیامک خالی ات چند صفحه تفاسیر عاشقانه بر صفحات قلبم حک می کردم؟! چقدر دلم یک لقمه احساس می خواهد! که با آن دلی از عزای بودنهای پر مشغله ات در بیاورم دلبرم! کاش هیچ وقت نگذریم از اشاره ها و نگاههای یواشکی...گویا بی پروا زل زدن در چشمانت فقط خستگی درو می کند نه عشق! اما امان از لحظاتی که حواسم نیست، که حواست نیست بلاخره عشق سهم یکی مان می شود.
۱- میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت مبارک. آقا جان می دونی چی ازت می خوام پس به احترام اومدنتون سکوت می کنم شاید صدای بال فرشته ها رو راحت تر بشنوم.
۲- من آدم دله ای نیستم، به تو هم که بیشتر از همه ثابت شده ولی هنوز وقتی صدام ملچ ملوجت که معلوم بود یه چیز خوشمزه می خوری، یادم میاد گشنه م میشه و دهنم آب می افتههه(حوصله ندارم شکلکا رو پیدا کنم)
دستم کوتاه است از آسمانی که بلند نیست
و پاهایم از لمس زمین بیزارند
تنها قلبم با عظمت می تپد
با غرور یک اسب اصیل
کاش دنیای من به اندازۀ لانه ات کوچک بود
موش کوچولو!
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم . این وبلاگ تقدیمی کوچکیست به آبی ترین تندیس شکوه عشق...او که جاودانگی عشقم و باقی بودن جسمم برای اوست...این مکان متعلق به نوشته های ندا کشاورز می باشد.هرگونه برداشت از مطالب با اجازه ی نویسنده مجاز است.