تبریک :)

HoooooooooHeeeeeee
HoooooooooooooooooooHeeeeeeeee
~~~~~~~~~~اینم موج مکزیکی
و البته و صد البته دست و جیغ و هوراااااااا
تبریک... تبریک... تبریک 

بذر

اون وقتها همیشه از خوابیدن روی چمنهای خیس و رختخوابهای روی هم کپه شده توی یه انباری ِ سرد کلی چیزکیف! میشدم :) اینروزها قلبم رو دارم شخم میزنم و علفهای هرز و سنگ و کلوخهاشو دور میریزم و آماده ی کاشتش می کنم. اینبار باید دقت کنم که بذر عشقی که تو قلبم میکارم کهنه و پوک و مرده نباشه... بذر اصیلی باشه که جوزدگی ها و کج فهمی ها موجب دستکاری ژنتیکش نشن. بذری باشه که ارزش روئیدن داشته باشه.

[ن.ک]---بیست و هفتم خرداد 92

برو به...

تا حالا شده دلتون بخواد با تمام قدرتی که در وجودتون دارید جلوی کسی بایستید، تو صورتش زل بزنید و با اقتدار بهش بگید: برو به جهنم!

حتما شده...

الان دلم می خواد باهات همینکارو بکنم و بعد از گفتنش هم پشیمون نمیشم... پس دیگه می تونی بری به جهنم، بی معطلی... به اونایی که بخاطر شکستن دل دیگرون اونجان بگو هواتو داشته باشن و ببرنت تو گروه خودشون بلاخره هر چی نباشه پیش کسوتن :)

برو دیگه معطل نکن.

یک حس خنثی

حسی که از خوردن دونه های این انگور سیاه کوچولوها بهم دست میده با حس ترکوندن حبابای اون پلاستیکای ضربه گیر برام برابری می کنه و عجبببب حس خوبیه.

حسی که از تحقیر مودبانه ی "تو" بهم دست داد با حس وقتی که تو عروسی داری اون وسط جلوی عروس دوماد و دوربین و کلی چشم با یه لباس مجلسی دنباله دار و کفشای پاشنه اِن سانتی و موهای شنینو کلی فیس و افاده و یه لبخند مسخره رقص کارد میکنی و تالاپ می خوری زمیننن! برام برابری می کنه و عجببببب حس بدیه!
کاش یه حس خنثی پیدا کنم... شما سراغ ندارید؟
[ن.ک]---بیستم خرداد

حس حضور تو

حس حضورت برام قشنگه... همینکه حس کنم هستی حالا نه حتی بخاطر و برای من!

حس حضورت بهم جون میده... دستام جون میگیرن برای نوشتن و کلمات جون میگیرن برای نوشته شدن

حس حضورت نابه... اصلیه... ناخالصی نداره... حتی خشم و نامهربونی هات هم اونقدر واقعین که میشه باهاشون نابود شد!

اما ترست بی معنیه...

کاش باهام یه دل سیر حرف میزدی... اونوقت می فهمیدی امن ترین جای دنیا دل منه... حتی با تمام آنچه و آنکه دوست داری می تونی سالها در ژرفترین جای دلم زندگی کنی... ای انعکاس سبز ِ بی پروای ِ مبهم.

یکشنبه-19 خرداد

آموزش زبان کردی

ساحل و دریا


وقتی خطر می کنی و دل به دریا میزنی و یه موج پرغرور احساستو از چشمات بیرون میکشه و محکم به صخره ها می کوبه... وقتی نگاهت هزار تکه می شه... اونوقته که تازه ساحل امنی رو که با نگرانی آغوشش رو برات باز کرده می بینی!... اونوقته که تازه متوجه میشی که این آواز دریا نبود که خوابت رو پریشون کرد و دلت رو عاشق، این لالایی ساحل بود که سالهاست آروم و بی صدا تقلات رو نگاه میکنه و آه میکشه و هر بار که موجی پر غرور به ساحل پرتت میکنه فرصت دلدادگی داره... 
پ.ن. امروز دلم می خواست بهت بگم: به من فرصت همزبونی بده... ولی نگفتم، هیچ وقتم نمی گم... هرقدر هم برام عزیز باشی از خودم و غرورم عزیزتر نیستی. تو می تونی و این حقو داری که منو دوست نداری اما حق نداری کاری کنی که من ازت متنفر شم. چون احساس خوب من به تو بخاطر خودمه نه تو!  پس لطفا خودزنی نکن چون بیفایده س.
[ن.ک]---هجدهم خرداد

مبعوث 2

به جبر ِ ایل ِ نامهربانی هایی

که بسوی قلبم روانه می کردی

چشم بر جبرئیل چشمانت بسته بودم و

اصرار داشتم بدانی که نمی بینمت

غافل از ندایی که بلندترین فریادش را

در گوش بادها نجوا می کند

باد به گوش ابر میرساند... ابر می غرد... رعد می رقصد و

عشقم باران می شود و بر گونه هایت

هزاران بوسه میزند

و باز من

از حرای تنهایی ام

تنها با نام "تو" مبعوث می شوم.

[ن.ک]---شانزدهم خرداد 92

 پ.ن.1: عید همگی تون شدیدا مبارک

پ.ن.2: یه دوستی بهم گفت شعر قبلیم تحت عنوان مبعوث رو بدون ذکر اسمم جایی دیده و منم تصمیم گرفتم مشت محکمی بر دهن سارق ادبی بکوبم و مبعوث 2 رو نوشتم. امید که مقبول افتد

نامه های بی جواب 1- بی اختیار

بی اختیار به سمت وبلاگت کشیده می شوم

بی اختیار نوشته هایت را می خوانم

بی اختیار از لابلای نوشته هایت خوشحالیت به صورتم سرایت می کند و لبخند میزنم

بی اختیار محو نوشته هایت که بارها خواندمشان میشوم

بی اختیار عکسهایت را می بینم و مشمامم پر می شود از عطر ورساچی ای که نمی دانم چه رنگیست

بی اختیار احساس میکنم چقدر خامم که گمان میکردم فراموشم شده ای

بی اختیار دلم برایت تنگ می شود و

این بی اختیاری هاست که وادارم می کند همچنان دوستت بدارم

با اینکه اینهمه دوری... دور از دست... دور از ذهن... دور از من

[ن.ک]---12 خرداد

از اینجا هم می توانید دنبالم کنید: www.nedakeshavarz.ir