یادهایت به یادم می اندازند که چقدر انسان می تواند تنها باشد و نباشد! چقدر خوشبختند آنها که یادشان با توست... که به یادشان می آوری... که وقتی تو صمیمانه بیادشان هستی دیگر تنها نیستند... به همشان حسودی میکنم... نه، غبطه می خورم!

پنجره هایت اما خوب و درست نگاه کردن را یادآوری ام می کنند... پنجره هایی که رو به آفتاب و بهار و گنجشکها و مورچه ها و... باز می شوند. کاش پنجره ای رو به دلتنگی باز میکردی تا بدانم چقدر می توان دلتنگ تو بود... چقدر می توانی پشت پرده های ابهام بر عالم و آدم بتابی و برگهای زرد و خسته ام را نادیده بگیری... به مورچه ها و گنجشکها و خاطرات کودکی و زخم زانوهایت هم غبطه می خورم... نه، حسودی میکنم!

ندا کشاورز

اردی بهشت 91 عزیز