یادها و پنجره ها...
یادهایت به یادم می اندازند که چقدر انسان می تواند تنها باشد و نباشد! چقدر خوشبختند آنها که یادشان با توست... که به یادشان می آوری... که وقتی تو صمیمانه بیادشان هستی دیگر تنها نیستند... به همشان حسودی میکنم... نه، غبطه می خورم!
پنجره هایت اما خوب و درست نگاه کردن را یادآوری ام می کنند... پنجره هایی که رو به آفتاب و بهار و گنجشکها و مورچه ها و... باز می شوند. کاش پنجره ای رو به دلتنگی باز میکردی تا بدانم چقدر می توان دلتنگ تو بود... چقدر می توانی پشت پرده های ابهام بر عالم و آدم بتابی و برگهای زرد و خسته ام را نادیده بگیری... به مورچه ها و گنجشکها و خاطرات کودکی و زخم زانوهایت هم غبطه می خورم... نه، حسودی میکنم!
ندا کشاورز
اردی بهشت 91 عزیز
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 22:12 توسط ندا کشاورز
|
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم . این وبلاگ تقدیمی کوچکیست به آبی ترین تندیس شکوه عشق...او که جاودانگی عشقم و باقی بودن جسمم برای اوست...این مکان متعلق به نوشته های ندا کشاورز می باشد.هرگونه برداشت از مطالب با اجازه ی نویسنده مجاز است.