شکل آواز پری ها می شوم
یک نفس دور از تو باشم مرده ام ...
باز دلم هوای نوشتن کرده، انگار دلم خستگی دستها و سوزش چشمهامو نمی فهمه، دلم فقط احساس خوشرنگ بودنِ تو رو می فهمه و با خودش زمزمه میکنه:تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو
نفس اگر امان نداد، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت، مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من تو باش، نامه رسان من تو باش
حافظه ی تبار من، نام و نشان من تو باش
یادت نره ها! :)
یه شعر عالی از یه دوست عالی تر:
حالا که در جبهه ی عشق
مشغول پیکار و جنگیم
چشمان خود را زمین نه
با دست خالی بجنگیم
خیلی خوشگل بود، نه؟ :)

از اینجا وارد شوید
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:40 توسط ندا کشاورز
|
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم . این وبلاگ تقدیمی کوچکیست به آبی ترین تندیس شکوه عشق...او که جاودانگی عشقم و باقی بودن جسمم برای اوست...این مکان متعلق به نوشته های ندا کشاورز می باشد.هرگونه برداشت از مطالب با اجازه ی نویسنده مجاز است.