رستاخیز دل

به من تا قیامت فرصت شکفتن داده ای و پرواز در هوای پاک مهربانی ات، اما نمی دانی که چندی بیش نیست که شاعرانگی ام را به دار ِ دوری کشانده ام! داشت آخرین نفس هایش را می کشید که آمدی و دستور دادی اعدام را متوقف کنم! نحیف بود و با اولین فشار از نفس افتاد...شاعرانگی ام را می گویم! با همه ی وجود می خواهم احیایش کنم اما گمانم خیلی مرده است! اما کوتاه نمی آیم و به آغوش فراموشی نمی سپارمش...نگهش می دارم تا رستاخیز دل ... تا تولد شعری برای تو


احساس لیمویی!

وقتی فراغتی دست می دهد از خاطره پر می شوم؛ اما تا لبریز نشوم می دانم که بر لبانم جاری نمی شوی! روز به روز  برایت کم حرف تر می شوم! چرایش را هم که می دانی. آنقدر در خودسانسوری هایم مداد واژگانم را تراشیده ام که حالا در دستم جا نمی شود! در این پیشواز تابستانی گرم آنقدر عطشناک ِ عشقت مانده ام که احساست برایم طعم لیموترش گرفته است. اگر کمی از لبخندهای شیرینت را به این احساس لیمویی اضافه کنی  عجیب شربت گوارایی می شود...

پ.ن.

ای بلای دل و جان بر تو بلايی نرسد

بر بلندای قدت چشم خطای  نرسد

ما گذشتيم از آن در كه تو گفتی هرگز

پای هر دربدر بی سر و پايی نرسد

بلبلی را كه نوا خوان گل روی تو نيست

دارم اميد كه هرگز به نوايی نرسد

 

تهدید

تهدید به قهر سنگینی شده ام که چهارستون کلماتم را لرزاند. مثل زلزله ی مهیب بم! که ارگ به آن بزرگی را پایین ریخت و از آن جز کپه ای خاک چیزی باقی نگذاشت. دیوار شیشه ای سکوت من هم با تلنگر مهربانانه اش بدجوری فرو ریخت. فرو ریخت تا دوباره بسازمش...با دست خالی...دل خالی...و احساسی که گم شده بود...سعی می کنم پیدایش کنم...قول می دهم...همین جاهاست! لابلای همین خرت و پرت ها...یادم می آید آخرین باری که مچاله و پرتابش کردم، توی سطل زباله ی خاطراتم نیافتاد...همین دور و برهاست...یا زیر سیطره ی عقلم یا لابلای ضربانهای بی اشتیاق قلبم...مگر می توانم آن همه احساس را گم کنم؟! خودم هم بخواهم نمی شود...پیدایش می کنم. تا می خواهم نشانی ات را گم کنم دست "مهربانی" پیدا می شود و تو را نشانم می دهد...و من با چشمانی گریان به سویت می شتابم.

پر شد از فيض حضور تو چنان جان و تنم

كه گمانم به تو نزديك تر از خويشتنم

بين اين خيمه دلواپسی از رهزن دهر

آن كه از هر چه به غير از تو بريده است منم

بلمی ول شده در‌ آبم و كت بسته خاك

آن طرف موج به خود مي كشد , اين سو رسنم

می شكوفد گل آتش ز دل آبی آب

گر به دريا دل دريايی خود را بزنم

پير كنعان پي حسرت زده ای همدل بود

علم انداخت به پس كوچه بيت الحزنم

كنده ام نقش تو بر سينه سينائی خويش

عجب اين است كه هم كوهم و هم كوه كنم

يك گل از صد گل اميد من اينجا نشكفت

روح داس است كه افتاده به جان چمنم

می شود روز جزا آتش دوزخ خاموش

گر بيفتد به سرش سايه ای از پيرهنم

روح عصيانگرم از بند بدن چون برخاست

گرد بادی است به رقص آمده روی كفنم

گر شود بسته به رويم در رحمت ارفع

هی خدايی زده , از پاشنه اش می شكنم

ارفع کرمانی