تهدید به قهر سنگینی شده ام که چهارستون کلماتم را لرزاند. مثل زلزله ی مهیب بم! که ارگ به آن بزرگی را پایین ریخت و از آن جز کپه ای خاک چیزی باقی نگذاشت. دیوار شیشه ای سکوت من هم با تلنگر مهربانانه اش بدجوری فرو ریخت. فرو ریخت تا دوباره بسازمش...با دست خالی...دل خالی...و احساسی که گم شده بود...سعی می کنم پیدایش کنم...قول می دهم...همین جاهاست! لابلای همین خرت و پرت ها...یادم می آید آخرین باری که مچاله و پرتابش کردم، توی سطل زباله ی خاطراتم نیافتاد...همین دور و برهاست...یا زیر سیطره ی عقلم یا لابلای ضربانهای بی اشتیاق قلبم...مگر می توانم آن همه احساس را گم کنم؟! خودم هم بخواهم نمی شود...پیدایش می کنم. تا می خواهم نشانی ات را گم کنم دست "مهربانی" پیدا می شود و تو را نشانم می دهد...و من با چشمانی گریان به سویت می شتابم.
پر شد از فيض حضور تو چنان جان و
تنم
كه گمانم به تو نزديك تر از
خويشتنم
بين اين خيمه دلواپسی از رهزن
دهر
آن كه از هر چه به غير از تو بريده
است منم
بلمی ول شده در آبم و كت بسته
خاك
آن طرف موج به خود مي كشد , اين سو
رسنم
می شكوفد گل آتش ز دل آبی
آب
گر به دريا دل دريايی خود را
بزنم
پير كنعان پي حسرت زده ای همدل
بود
علم انداخت به پس كوچه بيت
الحزنم
كنده ام نقش تو بر سينه سينائی
خويش
عجب اين است كه هم كوهم و هم كوه
كنم
يك گل از صد گل اميد من اينجا
نشكفت
روح داس است كه افتاده به جان
چمنم
می شود روز جزا آتش دوزخ
خاموش
گر بيفتد به سرش سايه ای از پيرهنم
روح عصيانگرم از بند بدن چون
برخاست
گرد بادی است به رقص آمده روی
كفنم
گر شود بسته به رويم در رحمت
ارفع
هی خدايی زده , از پاشنه اش می
شكنم
ارفع کرمانی