بهتی تلخ و شیرین
سالها در وبلاگی می نوشتم که نامش بیاد تک بیت خط نقاشی ِ پونز شده بر دیوار اتاق سوئیت دانشجویی ام "و عشق صدای فاصله هاست" بود... آنجا مشق ترانه میکردم، داستان کوتاه می نوشتم، کلی دوست مجازی داشتم که اکثرا واقعی شدند و ماجراهایی که در این مقال نمی گنجند... یکی دو سالی بود که به قدر تکاندن خاکی که بر سر و رویش می نشست هرازگاهی سری میزدم و نگاهی می انداختم و اگر حالی مانده بود دو خطی از اینجا، آنجا پیست میکردم اما باورم نمی شد که هنوز مخاطبی داشته باشد و برایم اینچنین پیغام بذارد که:
«دیگر آن ندا نیستی
آخر ندا هم بی ندا میشود
ندایی که ندا نداشته باشد و عشق را نخواند سکوت مبهمی بیش نیست
پس بیش از پیش باش.......محکم با ندایی بلندتر
بگذار برای یک بار هم شده از تمام احساست گفته باشی»
و حالا...
من و بهتی که در عین شیرینی کامم را تلخ کرده است. دلم می خواهد همان ندا باشم که با هر چرخش قلم یک مثنوی عاشقانه برای نوشتن داشته باشم اما... اما چه کنم که عشق هم انگار تاریخ مصرف دارد!
[ن.ک]---یازدهم شهریور 92--- هوای سنگینی که بوی باران می دهد
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم . این وبلاگ تقدیمی کوچکیست به آبی ترین تندیس شکوه عشق...او که جاودانگی عشقم و باقی بودن جسمم برای اوست...این مکان متعلق به نوشته های ندا کشاورز می باشد.هرگونه برداشت از مطالب با اجازه ی نویسنده مجاز است.