1- من و رادیو :

 یادمه که قرار بود از رادیو و دوستای رادیویی و خاطرات رادیویی بیشتر براتون بگم تا بهونه ای بشه واسه بیشتر دور هم بودنمون...کار کردن توی رسانه ی رادیو بعنوان یه نویسنده و محقق مثل تموم کارای دیگه تلخی و شیرینیای خاص خودش رو داره...بی شک نوشتن برای مخاطبایی به تعداد ِ یه ملت با سلیقه ها و ایده های جورواجور کار سختیه...مثل امتحان پس دادن به کلی معلمه... این سختیه کاره... اما اون لحظه ای که یه هم وطن زنگ میزنه به برنامه ی زنده و عین جمله ای رو که نوشتی با بغض و گریه می خونه و تشکر میکنه که با این جمله آرومش کردی و امیدو بهش برگردوندی انگار همه ی شکرای دنیا رو بکامت سرازیر کردن...خلاصه که این تلخ و شیریناس که در کنار ِ هم یه طعم ملس و قابل تحمل از هر چیزی رو ارائه میده .  

 

2- داستان کوتاه : ...

"حرفی برای گفتن ندارم ... گاهی آنقدر تلخ می شوم که حتی زنبورها هم رغبتی به نوشیدنم ندارند! مگر تا بحال کسی زهرعسل خورده است که شما دومی اش باشید؟!...تب؟! نه ...ندارم ، چطور؟! ...بله عرض میکردم که می ترسم روزی که می میرم همین قدر تلخ باشم و حتی مورچه ها هم سراغی از من نگیرند! لااقل امیدوارم زبان دراز مارمولک ها  طعم و مزه نفهمد ... پیش خودمان بماند ترجیح میدهم از من سهمی به مورچه های آبرومند ِ زحمتکش برسد تا این مارمولک های مفت خور ِ چندش آور!...بگذریم از تنی که مال ِ من نیست ، نمی دانم با این روح ِ آغشته به شوکران چه کنم ؟!...آن را می شود گذاشت و گذشت یعنی بلاخره یک روزی باید گذاشت و گذشت ، با این چه کنم؟!...با این که بالهایش مثل ِ پروانه های پشت شیشه ی کلکسیونرها با سنجاقهای ته گرد ِ عشق ، به قاب این دنیا وصل شده اند ...با این چه کنم؟!...حرفی برای گفتن ندارم اما هزاران سوال چرا...هزاران چرای ِ بی پاسخ که وقتی چشمان تو را می بینند همه تنها یک جواب می شوند آنهم : چون: دوستت دارم...به همین سادگی ...به همین گس مزگی..."

گریه می کند و شانه هایم را تکان می دهد شاید از باقی ِ جانم آن ته ته ها چیزی مانده باشد اما...اما در قلک جانم حتی یک پول سیاه دیگر نمانده و دیگر وقت آن است که...که این تخیلات ِ تلخ را تمام کنم و قهوه ام را بنوشم...هرچند قهوه ی سرد نوشیدن آنچنان لطفی ندارد اما از هیچ بهتر است.

ندا کشاورز

29/دی/87

پ.ن.1: متن بالا یه داستان کوتاهه نه دلنوشته...پس ربطی به شخص من نداره من کاملا خوبم و اصلا هم قصد مردن ندارم!

پ.ن.2: پاسخ سوال روانشناسی قبل :

نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بودید در زیر بجای رنگ انتخاب شده بگذارید و ببینید

زرد = کسی که شما هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد

نارنجی = کسی که شما فکر میکنید یک دوست واقعی هست

قرمز = کسی که شما واقعا دوستش دارید

سفید =کسی که شما با او یک روح هستید ولی در 2 بدن

سبز = کسی که شما در ادامه ی زندگیتان او را فراموش خواهید کرد

پ.ن.3: این پست سوال روانشناسی ندارم اما دوست دارم چندتا سوال ازتون بپرسم : اهل رادیو گوش کردن هستید؟ کدوم شبکه؟چه برنامه ای؟ چرا؟

پ.ن.تو : ترس محتسب نیست در دلم که دیشب! با خودش نشستم ، از شما چه پنهان ... جز ترانه هایم ، عاشقانه هایم ، دل به کس نبستم ، از شما چه پنهان ...(توصیه می کنم تراک "توبه" ی استاد افتخاری رو حتما بشنوید ، معرکه س )

پ.ن.من: ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی ... من چشم تو را مانم ، تو اشک مرا مانی...

 

۳- شعر :

اعتکاف

به چشم ِ پاک تو سلام ... به این شب ستاره پوش

به این سیاه چرده ی ... ماه وش ِ حلقه به گوش

سبزی چشمان ِ مرا ... غمت سیاه می کند

در این شکسته آينه ... مرا نگاه می کند

به دستهای ِ تو سلام ... به تکیه گاه ِ بودنم

که میشود بهانه ی ِ ... غزل غزل سرودنم

به نام تو سلام ِ من ... من از سکوت آمدم

از انتهای حادثه ... وقت ِ سقوط آمدم

آمده ام که سر دهم! ... سرم ولی کفاف نیست

برای عشق ِ پاک تو ... مجال ِ اعتکاف نیست

.

.

.

ندا کشاورز

آبان 87

پ.ن.شعر:

1- شعر ناکامل هست.

2- سقوط و سکوت قافیه ی آوایی هستند.