دیوانگان
سالها در وبلاگی می نوشتم که نامش بیاد تک بیت خط نقاشی ِ پونز شده بر دیوار اتاق سوئیت دانشجویی ام "و عشق صدای فاصله هاست" بود... آنجا مشق ترانه میکردم، داستان کوتاه می نوشتم، کلی دوست مجازی داشتم که اکثرا واقعی شدند و ماجراهایی که در این مقال نمی گنجند... یکی دو سالی بود که به قدر تکاندن خاکی که بر سر و رویش می نشست هرازگاهی سری میزدم و نگاهی می انداختم و اگر حالی مانده بود دو خطی از اینجا، آنجا پیست میکردم اما باورم نمی شد که هنوز مخاطبی داشته باشد و برایم اینچنین پیغام بذارد که:
«دیگر آن ندا نیستی
آخر ندا هم بی ندا میشود
ندایی که ندا نداشته باشد و عشق را نخواند سکوت مبهمی بیش نیست
پس بیش از پیش باش.......محکم با ندایی بلندتر
بگذار برای یک بار هم شده از تمام احساست گفته باشی»
و حالا...
من و بهتی که در عین شیرینی کامم را تلخ کرده است. دلم می خواهد همان ندا باشم که با هر چرخش قلم یک مثنوی عاشقانه برای نوشتن داشته باشم اما... اما چه کنم که عشق هم انگار تاریخ مصرف دارد!
[ن.ک]---یازدهم شهریور 92--- هوای سنگینی که بوی باران می دهد
موردی که شما عنوان کردید صحت ندارد و نمی دانم از کدام ذهن اشتباه و فکر راه به غلط رفته ای جوشیده و در جمعی عنوان شده! اما کاملا غلط ست.
ممنون از تبریکی که حقم نبود
[ن.ک]---بیست و هفتم خرداد 92
حتما شده...
الان دلم می خواد باهات همینکارو بکنم و بعد از گفتنش هم پشیمون نمیشم... پس دیگه می تونی بری به جهنم، بی معطلی... به اونایی که بخاطر شکستن دل دیگرون اونجان بگو هواتو داشته باشن و ببرنت تو گروه خودشون بلاخره هر چی نباشه پیش کسوتن :)
برو دیگه معطل نکن.
حسی که از تحقیر مودبانه ی "تو" بهم دست داد با حس وقتی که تو عروسی داری اون وسط جلوی عروس دوماد و دوربین و کلی چشم با یه لباس مجلسی دنباله دار و کفشای پاشنه اِن سانتی و موهای شنینو کلی فیس و افاده و یه لبخند مسخره رقص کارد میکنی و تالاپ می خوری زمیننن! برام برابری می کنه و عجببببب حس بدیه!
کاش یه حس خنثی پیدا کنم... شما سراغ ندارید؟
[ن.ک]---بیستم خرداد
حس حضورت برام قشنگه... همینکه حس کنم هستی حالا نه حتی بخاطر و برای من!
حس حضورت بهم جون میده... دستام جون میگیرن برای نوشتن و کلمات جون میگیرن برای نوشته شدن
حس حضورت نابه... اصلیه... ناخالصی نداره... حتی خشم و نامهربونی هات هم اونقدر واقعین که میشه باهاشون نابود شد!
اما ترست بی معنیه...
کاش باهام یه دل سیر حرف میزدی... اونوقت می فهمیدی امن ترین جای دنیا دل منه... حتی با تمام آنچه و آنکه دوست داری می تونی سالها در ژرفترین جای دلم زندگی کنی... ای انعکاس سبز ِ بی پروای ِ مبهم.
یکشنبه-19 خرداد
وقتی خطر می کنی و دل به دریا میزنی و یه موج پرغرور احساستو از چشمات بیرون میکشه و محکم به صخره ها می کوبه... وقتی نگاهت هزار تکه می شه... اونوقته که تازه ساحل امنی رو که با نگرانی آغوشش رو برات باز کرده می بینی!... اونوقته که تازه متوجه میشی که این آواز دریا نبود که خوابت رو پریشون کرد و دلت رو عاشق، این لالایی ساحل بود که سالهاست آروم و بی صدا تقلات رو نگاه میکنه و آه میکشه و هر بار که موجی پر غرور به ساحل پرتت میکنه فرصت دلدادگی داره...
پ.ن. امروز دلم می خواست بهت بگم: به من فرصت همزبونی بده... ولی نگفتم، هیچ وقتم نمی گم... هرقدر هم برام عزیز باشی از خودم و غرورم عزیزتر نیستی. تو می تونی و این حقو داری که منو دوست نداری اما حق نداری کاری کنی که من ازت متنفر شم. چون احساس خوب من به تو بخاطر خودمه نه تو! پس لطفا خودزنی نکن چون بیفایده س.
[ن.ک]---هجدهم خرداد
که بسوی قلبم روانه می کردی
چشم بر جبرئیل چشمانت بسته بودم و
اصرار داشتم بدانی که نمی بینمت
غافل از ندایی که بلندترین فریادش را
در گوش بادها نجوا می کند
باد به گوش ابر میرساند... ابر می غرد... رعد می رقصد و
عشقم باران می شود و بر گونه هایت
هزاران بوسه میزند
و باز من
از حرای تنهایی ام
تنها با نام "تو" مبعوث می شوم.
[ن.ک]---شانزدهم خرداد 92
پ.ن.1: عید همگی تون شدیدا مبارک
پ.ن.2: یه دوستی بهم گفت شعر قبلیم تحت عنوان مبعوث رو بدون ذکر اسمم جایی دیده و منم تصمیم گرفتم مشت محکمی بر دهن سارق ادبی بکوبم و مبعوث 2 رو نوشتم. امید که مقبول افتد
بی اختیار نوشته هایت را می خوانم
بی اختیار از لابلای نوشته هایت خوشحالیت به صورتم سرایت می کند و لبخند میزنم
بی اختیار محو نوشته هایت که بارها خواندمشان میشوم
بی اختیار عکسهایت را می بینم و مشمامم پر می شود از عطر ورساچی ای که نمی دانم چه رنگیست
بی اختیار احساس میکنم چقدر خامم که گمان میکردم فراموشم شده ای
بی اختیار دلم برایت تنگ می شود و
این بی اختیاری هاست که وادارم می کند همچنان دوستت بدارم
با اینکه اینهمه دوری... دور از دست... دور از ذهن... دور از من
[ن.ک]---12 خرداد
از اینجا هم می توانید دنبالم کنید: www.nedakeshavarz.ir
ن.ک...آخرین روز اردی بهشت
از تبلیغ مثلثی آبی بالا در جشنواره وب ایران به سایت رسمی مجید اخشابی رای بدید. منو قطعا خوشحال خواهید کرد.
البته نه خیلی صبح نزدیک ظهر- 21 تیر
هوا خوب- من کمی سرماخورده به نظرم می رسم؛ آدم تو گرما سرما بخوره نوبره!
ناله: باید از روی کتابی که ترجمه می کنم کپی بگیرم تا هم فونتش قابل رویت بشه (خیلی ریزه) هم کتاب امانت کتابخونه
ی وزارته و اگه خدای نکرده خش بهش بیفته باید خودم راهی بلاد کفر بشم تا
نسخه ی اورجینالشو (واقعی شو- پارسی پاس) بخرم و بیارمو... اماااا حال
ندارم که!
ذوق: چقدر استادم با تیپ اسپرت خوب میشههه... خیلی برنامه
دیشب خوب بود. ولی هومن دیدی چیکا کردی! پر واضح و مبرهن بود واسه دوستای
عزیزتون پارتی بازی کرده بودید و یه شبو لایی کشیده بودینو میوه گذاشته
بودین نه آب دونه! [هندونه]... یکی طلبتون.
موزیک متن زندگی م: شهرام ناظری- آلبوم بنمای رخ... با من صنما دل یک دله کن... گر سر ننهم آنگه گله کن
فعلا خوشتون باشه تا بعد
همون 20 تیر 91- ساعت حدود 10
درددل: از این دلخوریای دلتنگ... از این دلتنگیای خرمالویی افتاده به
جونم... دهنم یه نیم ساعتیه مثل بچه های بغضان غنچه شده و یه مشت سوزن ته
گرد از انگشت اشاره ی دست راستم با سرعت میان سمت قلبمو
هری میریزن تو قلبم... اگه امشب بهانه خوب ِ دیدن استاد عزیزم رو تو
برنامه ی راه شب نداشتم قطعا از دستت میزدم زیر گریه... حسودی کردم علنی...
بقول جعفر آقا تو مهمانان ویژه مشایعات (مماشات) می کنم!
امضا: [ن.ک]
20 تیر 91 - ساعت حدود 16- نسبتا گرمه، پنجره بازه و گاهی که میره چرتم
ببره نسیم آروم تو چشام فوت می کنه- از فناوری ای به اسم کولر خوشم نمیاد
اصلا! ترجیح میدم با ترکیب آبفشان و نسیم خنک بشم- موزیک متن: جناب اصفهانی
[آلبوم بی واژه]- بوی غالب ادکلن ایندکسم [عاشقشم]
یاد: اولین بیتی که در بزرگسالی بی هیچ تلاشی برای حفظ در حافظه م ماند:
تا خدا بنده نوازست... به خلقم چه نیاز
میکشم ناز یکی... تا به همه ناز کنم
به رسم دفتر خاطرات
امضا: [ن.ک]
مبعوث میشوم
از حرای تنهایی ام
رسول عشقی هستم که راه به غلط بردگان
در کوچه های تزویر
نهانی سنگم میزنند
از کعبه چشمانت به کدام مدینه بکوچم
که بشود... که بتوانم
نامت را بلند بگویم
بلندتر دوستت بدارم
و عشقت را جار بزنم... دار بزنم... دار بزنم واژه هایی را که بلغور می کنند تو مهربان نیستی
بی ترس آنکه محکوم شوم به عشق ممنوع!
نترسم از به صلابه کشیده شدن
از خط خوردن
از دیده نشدن
آیه های من ِ امی
شاید از کتیبه های هم پیالگان مدعی ات
خواندنی تر باشد!
به من مومن نمی شوی
دردنامه ام را بخوان
شاید سوره ای به رنگ چشمت
یکباره بر قلبم نازل شد
ندا کشاورز- 28 خرداد 91

تا یادم می آید معده ی آنتی لاکتوزم به هرچه "شیر ِ گاو" بود بشکل دردناکی دهن کجی میکرد حتی گاهی آنقدر ""شیر ِ گاو"" را محکم به روی استخوانهایم می بست که احتمال پوکی استخوانم چند درصدی هست. اما چند ماهی میشود روحم اصرار دارد برای رشدش شدیدا لازم دارد هر ثانیه حضور شیر ِ گاوی* را دو لپی ببلعد، امیدوارم احساسش درد نگیرد.

همینجوری که نمی شود نوشت! باید دلیل و بهانه ای باشد؛ بغضی، دلتنگی ای، عشقی، چشمی، نگاهی... وقتی دلت از همه ی بهانه ها خالی شود و بهانه ی چیزی را نگیرد واژه ای نمی آید، جمله ای نمی سازد، متنی نمی شود که دلت بخواهد کسی! آنرا بخواند و برای لحظه ای لبخندی بزند که یا از سر شادیست یا از زور دلتنگی و تلخکامی. اینروزها هی از تو و چشمانت پر و خالی میشوم آقای سانتز... انگار آنقدر از خیالت پر میشوم که سر می روم و سر می روم و نگاه که می کنم می بینم چیزی از "من" در ظرف بودنم باقی نمانده.
تا به حال غرق شده ای؟ می دانی نفس کم آوردن یعنی چه؟ کم آوردن یعنی چه؟... من کم آوردم... من تو را در در لحظاتم کم آوردم... بین واژه هایم "تو" را ندارم... "تو" را بشدت کم دارم.
[ن.ک]. 24 خرداد 91

*برای یوگایی که به یاد چشمانت و با ذکر نامت می کنم بجای شمع خودم را روشن میکنم، آقای سانتز!... وقتی نباشی در آرامشی گر گرفته می سوزم...
**شبی که خوابتو می بینم فرداش خبری از خودت نیست! یا
لابلای خواب و رویاهام گیر می کنی و نمی تونی به دنیای واقعی برگردی یا
خدا تو رو برام سهمیه بندی کرده! یا روز می تونم نوشته هاتو بخونم یا شب تو
خواب حرفاتو بشنوم... ظاهرا انتخابم با خودم نیست! نمی دونم چرا نمیذاره
ازت سیر کیف بشم؟!
*** کاخ شنی ات را که کنار دریا بسازی بلاخره موج سرکش خشمگینی پیدا می شود که ویرانش کند...
ن.ک. 10 خرداد 91 [روزی که تو دست کم تا غروبش نبودی]
پی نوشت: خیالم از سلامتت راحته چون اگر آنجا نبودی جای دیگری بودی...
یه پی نوشت دیگه: لااقل همینجایی که هستی چیزی بنویس تا آبی شود بر این آتش... بماند که وجود نازنینت آتشست و خاکستر می کند.
سکــــــــوت
می کنم
تا نیایی و نگویی
که بگو
تا اطلاع ثانوی قلبم تعطیلم
آمدی اما نه برای بگو! گفتن، فقط آمدی که آمده باشی! سکوتت نشانه هر چه هست باشد اما سرد نیست. دوست دارم مثل تب زدگان توهمی بی نظم و بی دلیل حرف بزنم و تو هم دوست نداشته باشی اما دق نکنم! آنقدر برایت می نویسم که دیگر حرفی برای از تو گفتن باقی نماند. می خواهی بیا، می خواهی نیا، می خواهی بگو، می خواهی نگو، می خواهی بخوان، می خواهی نخوان من می نویسم... آنقدر از تو می نویسم تا تمام شوی... تمام شوم... تمام ِ تو... تمام ِ تو شوم.
یا حق

کسی چه میدانید شاید شانس زندگی تو، من باشم! تو آتش، من آتش... آتش، آتش را گرمتر، قدرتمندتر و شعله ورتر می کند. بگو بدانم دلت می خواهد چه آتشی بسوزانیم؟هان؟... هوای سرد زمستانی را گرم کنیم یا شب ساحل آرامی را روشن؟... بیا تنها دل هم را نسوزانیم با عنصر وجودمان، آتش!
ندا کشاورز
25 اردی بهشت 91

خدا رو شکر میکنم که سالمی... که خوبی... که هستی
برم نذرم رو به کبوترهای خیالم ادا کنم... باید پرهاشونو هجی کنم و 12 حرف از حروف نامت رو بهشون بدم تا به نوک بگیرن و ببرن تا مقصد خوشبختی... چقد خوبه که تو هستی... اگه حتی بد ِ من... اگه حتی غریبه... مثل سایه، پا به پای من... چقد خوبه

اکنون... حالا... شاید... گاهی...گاهی نگاهی تمام دنیای تو می شود... گاهی تو درگیر ترجمه ی ناخواسته ی یک احساس می شوی... درست و غلط بودنش بماند برای ویرایشگر متن آن علاقه که همانست که دوستش میداری... تو درگیر باش... درگیر ِ همان مفهوم ِ نامفهوم... همان نگاهی که گاهی... نه اکنون تمام دنیای تو شده است.
ن. ک
اردی بهشت ِ بهشتی ِ 91 زیبا
این اعلام جنگ نیست، تقاضای آبه... تشنه مه... روحمو با واژه هات سیراب کن
لطفا!
ندا کشاورز
13 اردی...بهشت 91 مهربان
روزه ی سکوت میگیرم... به احترام سکوتت... شاید واژه ها رام شوند... اما قلبم آرام نمی گیرد
----------- این خط
× این نشان
همینجا... همین لحظه خودم را تمام میکنم
تا بیایی و بگویی
هر چه خواستی...حتی هرچه نمی خواهم را
بروم گوشه کدام اتاق کز کنم... ده انگشتم را در دهانم فرو کنم و با تمام قوا اشک بریزم تا صدای فریادم به تو نرسد؟! بله تو... خدا جان کجا را نگاه میکنی؟ منظورم خودت هستی... شاید توقع داشتید شما صدایتان کنم سرورم! من مانده ام با حکمت تو... حکمتی که من نه می توانم و نه می خواهم از آن سر در بیاورم! حالا که نمی فهمم اینقدر دل آشفته و پریشانم گاهی... وای به روزی که سر از کارهات هم دربیاورم. نه... اصلا من می خواهم بدانم این چه شوخی بی مزه ای بود که با دل من کرده ای؟ اگر این بت غرور را سر راه من قرار نمی دادی، نمی آمدم؟! من که خواهی نخواهی جز خودت معشوقی ندارم پس این معامله ی غیرمنصفانه چه بود که با دلم کردی؟ به من بگو چرا؟...
بت من غرور احمقانه ات تبر بر تن نحیف باورهایی میزند که اگر بارو شوند... که اگر بارور شوند...
تو را... خوبی ات را... چشمانت را... نگاهت را می ستایم حتی اگر
مرا... عشقم را... چشمان ملتمس و نگاه منتظرم را نادیده بگیری... نمی گویم نبینی چون می بینی اما ساکت عبور میکنی... تکه شیشه ای بدست گرفته ای... آرام از کنار حضور دیوارگونه ام میگذری و بر تن خسته ی حضورم خط میکشی... خطی از خون... ردی از جنون...
کاش گچ بجای تکه شیشه در دستت بود.
ندا کشاورز
3 ساعت و 3 دقیقه ی ظهر جمعه 8 اردی بهشت
بعدنوشت خوشحال:
تو رو از خدا می خوام...
ترانه ای که 5 سال پیش تو حال و هوای فروردینی
و عاشقانه ای نوشتم و به آقای کیانی واگذار کردم تا آهنگینش کنه... و
امروز شنیدمش با آهنگسازی و تنظیم آقای کیانی و صدای رضا تورانی... واژه
هایی که اولین تراوشات ذهن کسیه که منم... که هیچ وقت خودشو شاعر نمی
دونه... شاید معانی بلند و واژه ها منحصربفرد نباشند اما زلالن... جارین...
احساس اون لحظه ی من هستند.
دعوتتون میکنم دانلود و گوش بدید :)

اینجــــــــــا کلیک کنید