این روزهای آخر سال...
همیشه این روزهای آخر سال نویسنده تر! از همیشه ام. کلی بهانه برای نوشتن
دارم. دلم می خواست قلمی میشدم به بلندای سالی که رفت و اینقدر از احساساتم
می نوشتم تا تمام میشدم. بعد کتابی بودم خواندنی در دستای نجیب تو... قصه
هایم را نمی شنیدی، می خواندی... شهرزاد میشدم هزار و یک شبت را... تو نمی
خوابیدی و من محو آرامشت میشدم. تو از خواندنم خسته هم میشدی ملالی نبود
چون تن به چهارشنبه سوری نبودنت میدادم و خاکستر میشدم...خاکستری که ققنوس
عشق تو از آغوشش پر و بال می گیرد... می بینی؟ تا عشق تو باشد و عاشق من،
تمــــــــــام نمیشوم! بهار که بیاید چند سال است تو آمده ای... خوب مثل
بهار.
ندا کشاورز
سه شنبه 23 اسفند 90
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم . این وبلاگ تقدیمی کوچکیست به آبی ترین تندیس شکوه عشق...او که جاودانگی عشقم و باقی بودن جسمم برای اوست...این مکان متعلق به نوشته های ندا کشاورز می باشد.هرگونه برداشت از مطالب با اجازه ی نویسنده مجاز است.