غیر از این نکته که حافظ ...

پنجشنبه ای که گذشت حافظ در پاسخ به نیتم با اعتماد به نفس هر چه تمام تر جواب داد : دیدار شد میسر و بوس و کنار هم! / از بخت شکر دارم و از روزگار هم و الی ماشالله! منم که حسابی کفرم دراومده بود نه گذاشتم، نه برداشتم براش نوشتم: دیدار شد میسر و بوس و کنار، نه! / از بخت شکر دارم و از روزگار؟! نه! / من غرق اشتیاقمو تسلیم کردگار! / سهمم حضور یار شد و آغوش یار، نه... القصه گذشت تا دیشب که باز هوس حافظ به سر مبارکم زد تا ببینم از حق به جانبی من و بی اطلاعی خودش شرمگین شده یا نه که این غزل اومد : روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست /منت خاک درت بر بصری نیست که نیست... خوشحال و سر خوش شدم که هااان منت کشی :) اما غافل از بیت آخر که این بود : غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است /در سراپای وجودت هنری نیست که نیست! فکر کنید! اون لحظه با این تودهنی تمیز دیگه دندونی توی دهنم نبود :(
و این درس عبرتی شد برای اینجانب که تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف( به زبان آسان تر: می خوای شعر تمرین کنی از خودت خلاقیت به خرج بده به شهد حافظ ناخونک نزن)

باز آمدم چو عید نو

سلام...یه سلامی که به گوشه موشه هاش ملیله ها و پولکای رنگی دوختمو چند شبه تو عطر بهار خوابوندمش تا حسابی ترد و تازه و بهاری بشه و هضمش بعد از اینهمه غیبت براتون آسون باشه...تا وقتی دهن باز میکنم واژه های نو نوارو شیک و پیک ازم بشنوید نه حرفایی که بوی پنیر گندیده میدن...بگذریم. حالتون که خوب بود خوبتر شد؟ کیف هاتونو حسابی کوک کردید؟ ...این احوال پرسیا واسه اینه که بگیم چقدر حال و احوالمون واسه همدیگه مهمه و چقدر بنی آدم اعضای یکدیگرند؟ یا اینکه فقط عادت! کردیم حال همو بپرسیم؟!...چقدر حیفه این سنتای قشنگ فقط "عادت" بشن و هیچ احساسی باهاشون مخلوط نباشه...چقدر حیفه بتونیم با عشق کنار هم باشیم اما به بودن هم عادت کنیم...چقدر حیفه من وقت شما رو با این آه و افسوسا تلف کنم، نه؟...پس دیگه چه خبر؟

امسال تو رو این رنگی احساس می کنم چراشم نمی دونم...یه صورتی تند! شایدم بدونم اگه خودت گفتی چرا؟

بهار که میاد خواهی نخواهی بدجوری بوی تو به مشامم می رسه...سرشار میشم از احساسی که قشنگه،  دلپذیره،  نوئه ...حالا هرقدر از عمر دوست داشتنم می خواد بگذره ... مهم نیست! مهم اینه هر بار می بینم یا می شنومت برام اونقدر هیجان انگیزی که احساس می کنم قلبم از قفسه ی سینم به گوشم کوچ کرده!...اونقدر حرف دارم ازت بگم که اینجا می شه داستان دنباله دار نوشت ولی این وبلاگ محرم و نامحرم از هم تشخیص نمیده و تو قیاس و شبیه میشی به کسایی که نیستی و من خسته میشم از تکرار مکرراتی که مثل خار روحمو می خراشن...ولش کن بیا بگذریم از آزاردهنده های زندگی و پای برهنه رو شنای یه ساحل گمنام با یه عالمه گوش ماهی اسمامونو بنویسیم و یه قلعه بسازیم و آرزوهامون توش جا بذاریم تا موجای دریا آرزوهامون با خودشون ببرن و فقط من و تو بمونیم...تنها من و تو...امسال سال شنگول و خوبیه اگر خدا بخواد...سال گارفیلد(قابل توجه گیگیلی)

پ.ن.مهم: سال نوی همگی تون مبارک.

پ.ن.مهمتر : فک کنید آدم ادعای قلم داشته باشه و هضم رو هذم! بنویسهجدا الان اینطوریم...وای اینا از اثرات تهاجم فرهنگی زبان بیگانه و پول پرستی روح خبیث منه که هی افتادم به جون دیلماجی متون بیگانه و زبان مادریمو یادم رفته...هییی  مرسی آزاده جونم از بابت تذکرت