چیزی نمی گویم...
وقتی حس حضورت هست من لبریزم...آنقدر لبریز که کلام از دلم بالا نمی آید و
تنها سکوت می تواند میزان عشق و ارادتم را برایت وصف کند. حجم سکوتم
آنقدرها هست که بدانی برای آرامشت حاضرم آشفته باشم...آشفته ای دل و جان گم
کرده. جان منی و اینرا خوب میدانی که نباشی نیستم، پس باش تا زیباییت را
به رخ دنیا بکشم. من اسیر فاصله ها نمیشوم چون زرخرید عشق پاک توام. آنقدر
در سکوتهایم تکثیر می شوم تا با سنگ سلامت بشکنی شان. سلامت را به ماه می
رسانم ستاره.
ندا کشاورز
22/4/89
دامنه ی عشق تو چون دامن دریا
آمدنم سوی تو چون رود خروشان
...
آب بقا را ز لبت شعله بنوشان...شعله بنوشان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 18:52 توسط ندا کشاورز
|
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم . این وبلاگ تقدیمی کوچکیست به آبی ترین تندیس شکوه عشق...او که جاودانگی عشقم و باقی بودن جسمم برای اوست...این مکان متعلق به نوشته های ندا کشاورز می باشد.هرگونه برداشت از مطالب با اجازه ی نویسنده مجاز است.