مبعوث میشوم
از حرای تنهایی ام
رسول عشقی هستم که راه به غلط بردگان
در کوچه های تزویر
نهانی سنگم میزنند
از کعبه چشمانت به کدام مدینه بکوچم
که بشود... که بتوانم
نامت را بلند بگویم
بلندتر دوستت بدارم
و عشقت را جار بزنم... دار بزنم... دار بزنم واژه هایی را که بلغور می کنند تو مهربان نیستی
بی ترس آنکه محکوم شوم به عشق ممنوع!
نترسم از به صلابه کشیده شدن
از خط خوردن
از دیده نشدن
آیه های من ِ امی
شاید از کتیبه های هم پیالگان مدعی ات
خواندنی تر باشد!
به من مومن نمی شوی
دردنامه ام را بخوان
شاید سوره ای به رنگ چشمت
یکباره بر قلبم نازل شد

ندا کشاورز- 28 خرداد 91