تبليغاتX
و عشق صدای فاصله هاست


پنجشنبه هفتم آبان 1388

بعد از زمانی بقدر یک عمر سلام

دور بودنم از این وبلاگ، توفیق اجباری ترجمه ای بود که در شرف تولدست. ترجمۀ کتابی که ویرایشش جان بر لبم کرده! امیدوارم به ثمر نشستنش را جشن بگیرم.

خب ... از بهانه تراشی ها که بگذریم آمده ام که با شما بگویم و از شما بشنوم...گلایه و دلگرمی اش فرقی نمی کند همین که  هستیم خوبست...خوب و خوش آیند...خوش آیند و ... نمی دانم! بسکه این روزها از روی ذهن تیشلر آلمانی نوشته ام آن هم تخصصی آموزشی! جملات و کلمات ادیبانه ام زیر ده من فراموشی مانده اند و مرد کهن می خواهد یا ژان وال ژان که نگذارند این کلمات زیر چرخ گاری روزمرگی ها بمانند. یادت می آید چقدر کرور کرور از تو می نوشتم و باز نوشتنی داشتم؟! یادت می آید از یک پیامک خالی ات چند صفحه تفاسیر عاشقانه بر صفحات قلبم حک می کردم؟! چقدر دلم یک لقمه احساس می خواهد! که با آن دلی از عزای بودنهای پر مشغله ات در بیاورم دلبرم! کاش هیچ وقت نگذریم از اشاره ها و نگاههای یواشکی...گویا بی پروا زل زدن در چشمانت فقط خستگی درو می کند نه عشق! اما امان از لحظاتی که حواسم نیست، که حواست نیست بلاخره عشق سهم یکی مان می شود.

۱- میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت مبارک. آقا جان می دونی  چی ازت می خوام پس به احترام اومدنتون سکوت می کنم شاید صدای بال فرشته ها رو راحت تر بشنوم.

۲- من آدم دله ای نیستم، به تو هم که بیشتر از همه ثابت شده ولی هنوز وقتی صدام ملچ ملوجت که معلوم بود یه چیز خوشمزه می خوری، یادم میاد گشنه م میشه و دهنم آب می افتههه(حوصله ندارم شکلکا رو پیدا کنم)

دستم کوتاه است از آسمانی که بلند نیست

و پاهایم از لمس زمین بیزارند

تنها قلبم با عظمت می تپد

با غرور یک اسب اصیل

کاش دنیای من به اندازۀ لانه ات کوچک بود

موش کوچولو!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:28  توسط ندا کشاورز(قاصدک نقره ای)  | 

جمعه سی ام مرداد 1388

گاهی دلم می خواد فقط بنویسم ... از چی یا از کی ش مهم نیست ... فقط بنویسم ... الان دلم می خواد از دل تنگیام بنویسم ... یه چند وقتیه دلتنگ هوای گرگ و میش و شرجی ِ مهر و آبان سالهای مدرسه م ... همون حال و هوایی که وقتی یادم میاد از خوشی موهام فر می خوره ، درست عین همون روزا ... همون روزا که موهای صاف مد بود و موهای بلند و پرپشت من تو هوای شرجی بندرعباس موج داشت ... هیییی! ... نمی دونم چرا این حال و هوا دست از سرم نمی کشه! من اون شرجی ِ گرگ و میشو فقط تو روپوش مدرسه م دوس دارم ... راستش شهریور نشده دلم هوای مهرو کرده...مهر و مدرسه...حاضرم باقی عمرمو بدم و برگردم کلاس اول دبستان ، پشت نیمکتای چوبی کوچولو ...دلم لوازم تحریر نو می خواد...آیا هیچکی پاک کن پائی یادشه؟!...چرا این کودک درون من بزرگ نمیشه نمی دونم! شاید به نفعش نیست...پس اصراری هم نیست ... کوچولو بمون کودک جان.

پ.ن.۱. میدونی چند وقته ازت نگفتم و ننوشتم؟!...فکر نکنی ازت خالی شدم ها،نههههه...چونکه ازت لبریزم

پ.ن.۲.ماه رمضون هم اومد ... دلم بی تابه ... خودم مدهوش ... روحمم که خوش بحال

یکی از سپیدهای من:

چقدر جالبیم من و تو

ضرب رقمهای شمارۀ شناسنامۀ من

با جمع رقمهای شمارۀ شناسنامۀ تو

برابر است

چقدر عاشقیم من و تو

ضرب دست روزگار بر تقدیر من

جمع تمام سیلی ها

بر صورت "تحمل" توست

می دانم خون جگر خورده ای

از خون جگر خوردنم

چون طعم نگاهت

مزۀ صبر می داد مهربانم 

ندا کشاورز

تاب ستان ۱۳۸۸

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:54  توسط ندا کشاورز(قاصدک نقره ای)  |